در تاریکی شب از پشت پنجره ی قطار در جستجوی چه بودم
گم شده ام که بود؟
در ایستگاهی متروک نشانی خدا را کدام زاهد در جیبم گذاشت
و در مقصد کدام کافر جیبم را زد؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 


هــــزار مزرعـــه خشـــخاش تازه است.
آدم
به چشم های تو معتاد می شود...
درد غریبی ست، چشمهای توکه خمار می شود، من معتادتر .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت 

واژه های .... برای تو

هر چند مال من نبودی از اول ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره

یاد گرفتم توزندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای

 بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو گریه که نه اشک تمساح هیچ کس روباور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم

از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم

از روز آشنایی با تو متنفرم

از روزی که  تو پاتوقلبم گذاشتی  متنفرم

از این عشق افراطی متنفرم

از افکاری که به تو ختم می شود متنفرم

از سکوت پرمعنایت متنفرم

از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود متنفرم

از احساسی که به تو دارم متنفرم

از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم

به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم ازخودم متنفرم

به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق توازخودم متنفرم

به خاطر چیزهایی که نوشتم برای تو از خودم متنفرم

به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم ازخودم متنفرم

به خاطر سکوتم ازخودم متنفرم

به خاطر عشقم به تو ازخودم متنفرم

به خاطر همه چیز متنفرم

یادمان بماند این سگی های ایام 0

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

یاد تو پوستینی ست که بین من و زمستان فاصله می اندازد

مثل این آدم هایی شدم که ملاقاتی دارند دوشنبه ای چارشنبه ای بعد با لباس

خاکستری و دمپایی پلاستیکی که روی زمین می کشند بی حوصله و در عین حال

بی تاب می آیند پشت شیشه و زل می زنند به آن طرف اش که ملاقاتی شان به زور

لبخندی زده و خودشان هم لبخندی می ماسد روی چهره شان و همه ی حرف های

ذهن و جانشان که در دیالوگ های تنهایی داشته اند می رود پشت این لبخند

ماسیده از ترس واکنش های آن طرف شیشه و گوش های نامحرمی که پنهانی و

بی رحم می شنوند.

بعد کمی حق بدهید برای کم نوشتن های تابستانه ام که افشره ی این نوع زندگی

را باید غلیظ جمع کنم برای زمستان های تاریک که از صبح علی الچراغ (آفتابی

در کار نیست) دل آدم می گیرد تا عصر و غروب و نیمه شب اش.

این تکه آسمان کوچک محصور بین دیوارهای سیمانی را با حجم انبوه و آزادش

تعویض نمی کنم. بعضی وقت ها برای داشتن چیزی باید به اندکی از آن بسنده

کرد. اندک محصور به دست آمدنی گاه زمینی تر است و آسان تر به چنگ می آید.

حتی اگر آسمان باشد

ا ستخون هات رو می فروشی به من؟

گاهی

میشه تا ابد

نگهشون داشت

بغلشون کرد

و زیر خاک خوابید

.....

نیمه شبم از آن تو

صلاه ظهرت از آن من

کابوس هایم از آن تو

برگ هایت از آن من

انگشتانم از آن تو

پرنده هایت از آن من

.....

بند هایی هست که نگه مان داشته....معلوم نیست اگر کنده شوند باز هم سر پا

بمانیم....بیشتر اوقات هم نمی مانیم....بندی که نگه دارمان بوده اگر روزی پاره

شود زمین می خوریم.....زمین خوردن درد دارد........شاید زخمی هم بشویم.

....معلوم هم نیست همیشه روی زمین بیفتیم . که کمی خاک لباس های مان را

بتکانیم و بلند شویم. بعضی از بند ها آن قدر قابل اعتماد به نظر می آیند... که آدم

هوس ِ .....پرواز..... می کند.... .یک سرش را به زمین گره می زند ...و مثل

بالون ای از زمین بلند می شود ...با این خیال که هر وقت دلش خواست

برگردد.... بند را بکشد ...و برگردد سر جای اولش..... بریدن این بند ها خیلی

خطرناک است، بس که مورد اعتمادت بوده اند.

 به بند پوسیده نمی شود اعتماد کرد.

به بندی که بندت کرده نمی توان دل بست، چون راهت را بسته .

به بندی که گره نامطمنی دارد نمی توان اعتماد کرد، دیر یا زود باز می شود.

بریدن بندها آسان نیست.

گاهی بخشی از تو را با خود می برند،

بس که گره شان عمیق بوده،

بخشی که شاید هرگز ترمیم نشود

و حتی در دوره هایی به شکل چرخه های اسطوره ای زخمش سر باز کند.

بریدن بندها آسان نیست،

اما گاهی برای ادامه دادن تنها راه ممکن است

گاهی دست هایم بوی بادکنک می دهد. می روم با صابون معطر می شویمشان و

صبر می کنم تا خودشان خشک شوند. بعد دوباره می بویمشان و می بینم هنوز

بوی بادکنک می دهند. بوی پلاستیک مانده. آن وقت یادم می آید که این مدت همه

اش بادکنک باد کرده ام. پلاستیک های فشرده رنگی را گرفته ام جلوی دهنم و

تویشان فوت کرده ام. آن قدر که نفسم بند آمده. آن قدر که ریه هایم درد گرفته. آن

قدر که دستم موقع بستن نخ دورشان لرزیده.

بادکنک ها نه آینده آدم را می سازند، نه آن قدر عمر می کنند که خاطره شوند.

کمی رنج می بریم که بادشان کنیم. چند لحظه دورو برمان رنگی می شود و بعد

بنگ !

می ترکند.

هیچ و پوچ.

گاهی دست هایم بوی بادکنک می دهد

بعضی روزها کلافگی بیداد می کند.معمولا در این روزها آدم از صبح که از خواب

بلند می شود مدام جلوی آینه می رود تا مژه خیالی ای که توی چشمش رفته را

کشف کند و نمی تواند. موها الکتریسیته دارند و موقع راه رفتن کنار دیوار مثل

این بچه ها دستشان را می کشند روی دیوار

آمده بودم بنويسم

آدم‌خوارها گونه‌های مختلفی دارند

بعضی‌هاشان گوشت و پوست آدم را می‌خورند

بعضی‌هاشان روح و روان آدم را

..

نيم‌خورده‌ام

يا نه، شايد می‌خواستم بنويسم

کارد که به استخوان برسد، از استخوان که بگذرد، ديگر آن‌قدرها درد ندارد. انگار

که آوار اين‌همه درد، بی‌حس‌ات می‌کند. در رگ و پی‌ات ريشه می‌دواند. تو را به

خود اهلی می‌کند. حالا دوباره و هرباره‌ که کارد به استخوان‌ات برسد، ديگر درد

شُره نمی‌کند روی جان‌ات، روی دل‌ات. حالا درد را آموخته‌ای، به درد آغشته‌ای.

عشق هم از جنس درد است. بار اول‌اش تو را می‌رساند به ته دنيا. تمام شدن‌اش

بيزارت می‌کند از تمام دنيا. بعدترش اما ديگر ياد می‌گيری زنده بمانی زير آوار

لذت‌هاش، خوشی‌هاش، ناخوشی‌هاش و دردهاش. دوباره و چندباره‌ات که باشد،

راحت تن می‌دهی به سرخوشی عشق، بی‌که هراس داشته باشی از ويرانی‌هاش.

زنده مانده‌ای، زنده می‌مانی هم.

می‌خواستم بنويسم چه‌همه دوست دارم اين غوطه‌خوردن‌هام را ميان حس‌های گاه

و بی‌گاه. اين دل‌خواستن‌هام و دل‌تنگی‌هام و دل‌دل‌کردن‌هام و همه را. که چه رنگ

می‌کند روزهام را و چه بی‌رنگ‌اند روزها وقتی نيستی.

آمده بودم هزار حرف ديگر بزنم، اما..

اما تو باد شدی وزيدی تمام کاغذها و يادداشت‌ها و مدادهام را که تمام اين سال‌ها

يکی‌يکی چيده بودم‌شان آشفتی به هم

نفس عميق می‌کشم و به محضِ صدايی فکر می‌کنم که محتوای آن هيچ اهميتی

ندارد

دلم موسیقی طبیعی می خواهد. کاش کسی صدای باران را ضبط کند . بی وقفه.

بارانش هم فقط نم نم ببارد. حوصله رعد و برقش را ندارم. صدای اضافی نداشته

باشد. ساز مصنوعی هم آن وسط نزند.

یک صفحه پُر، نم نم باران می خرم

کاش یادمان باشد هر از چند گاهی بقچه حقیقتمان را باز کنیم و نگاه کنیم از شدت

مانده بودن نگندیده باشد. کمی زیر و رویش کنیم تا هوای تازه بخورد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

عصاره ی به روی لب هایت غبار گرفته/ آفتاب متروک تابستان....

نمی‌دانم چه شده هر وقت شب می‌شود و می‌خواهم بنويسم هر قدر روزش عبوس

بوده‌ام و دنيا بر وفق مرادم نگرديده باشد، باز کلماتم را از آن‌ها که آرام و تنها

هستند برمی‌دارم و برای خودم خيال‌پردازی می‌کنم. امروز کمتر از جيره‌ام

خنديده‌ام و بيشتر از سهمم اخم کردم. حالا به‌جای آن‌که چند جمله‌ی تلخ بنويسم

رفته‌ام پنجره را باز گذاشته‌ام که نکند پاييز راهش را گم کند

اکنون که گویی خود توهمی از دیروز است

مهم اين نيست كه شانزده هزار و دويست و بيست ويكي عكس برگزيده جهان را

داشته باشد و درايو پنجم كامپيوترش در حال انفجار... مهم اين نيست كه تمام

كلمات ثقيل ادبيات كهن و معاصر بر حسب حروف الفبا را بلد باشد و شيار هفتم

مغزش در حال انفجار.... مهم اين نيست كه تمام شخصيت هاي ادبيات كهن و

معاصر در اتاق خواب شما رژه بروند و چشمان او از سان ديدن ِبزرگان جهان در

حال انفجار.... مهم اين نيست كه هشت جلد معتبر از ترجمه ي مختلف كتابهاي

اختر شناسي را آرشيو كرده باشد و رف ِ هشتم از ستون چهارم كتابخانه اش در

حال انفجار.... مهم اين نيست كه در عجايب هفت گانه جهان با چند فيلسوف

مشهور جهان، شير موز و چيپس فلفلي خورده باشد و صفحات گذر نامه اش در

حال انفجار.... مهم اين نيست كه چند بار از يك كلمه با معاني مختلف در متنهاي

خود استفاده كرده باشد و صرف و نحو و تركيب و تجزيه و صنعت ايهام در حال

انفجار.... مهم اين نيست كه معني كلمه ي عشق را به هفت زبان زنده ي دنيا بلد

باشد و خود واژه عشق از وسط جر خورده باشد و در حسرت ِ انفجار.... مهم اين

نيست كه من چندمين مخلوق زمين بعد از خلق داستان آدم و حوا باشم و عدد ِ پي

را تا شانزده هزار و دويست و بيست ويك رقم بعد از اعشار، باز هم انفجار.....

مهم اين نيست كه تمام آهنگهاي مشهور بزرگترين آهنگسازان كلاسيك جهان را

داشته باشد وتمام رنگهاي جهان در حال انفجار..... مهم اين است كه در مزرعه

گندم، وقتي دم غروب روباهي آرام آرام، در شيارهاي طلايي مزرعه، گم مي شود،

تو عكسي از مادربزرگ را كه به يك زبان ناشناس نوشته باشد دوستت دارم را از

ته ِتهِ وجود ِ گشوده ات در يابي در برج سنبله با سمفوني مردگان موتسارت، بي

صداي انفجار.

ما، گرفتار ِ تو نه! بلکه دچارت شده‌ایم

و راوی را عقیده بر این بود: عشق از بن خراب است. سفر از اين خرابات مغان

به آن چاله یا چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم

تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی

برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از هر منحنی. صعودها تا لب بام و بوسه بر

سمان و حرکت های افقی نیازمند زمین و تقابل آدمیان و چه سخت.

هميشه یک جا یا همه جای عشق خراب است و خرابات مغان تنها یک بهانه هست

برای سودای بنفش رنگ تو که وقت غروب دست ها در دست هم و لذتی که گردش

خون بی‌محابا هی پمپاژ می‌کند به قلب و شادمانی. ایراد نه از زبور داوود است و

نه از انجیل عیسی. انتگرال سطح زیر منحنی‌اش یک‌جورهایی لنگ می‌زند. باید

خطی‌تر از این می‌بود لااقل یا اگر اینقدر انحنا دارد مولفه‌ی افقی‌اش را حذف

می‌کردند این همه رسول دانا که کتاب آوردند و زمین را آباد کردند.

 این وسط خرابات مغان تنها یک بهانه بود برای چاپ کتابهای آنچنانی و اشعار

اینچنینی.

من هم اکنون 999 دست دارم همه از جنس همان که قبلا برایت تعریف کرده

بودم. یک دست به ما روانه کن تا عندلیبت شوم. هزار دستانت شوم. آشفته‌تر از

این که بایدت شوم. اصلا این خرابات مغان اگر واقعاً نور خدا دارد چرا مسقفش

نمی کنند و باطری‌خورشیدی کار نمی‌گذارند اینهمه عارف بیکار که انرژی خدا را

ذخیره کنند داخل محوطه خرابات مغان و همه بیایند و زبور بخوانند و تمرکز کنند

در سکوت و سکه هوا کنند و چوب بومادران بشکنند و اعتدال بهاری و پاییزی را

به مساوات بین آدمیان تقسیم کنند تا اینهمه مردم شب یلدا فخر ِ زمان را نخورند و

باد نکنند

دلم خرابات مغان می خواهد و نور خدا و شیرهای غرنده‌ی آفریقای جنوبی و یک

پیاله از انگور فاسد که چند شب مانده و یادمان رفته بنویسیم: لطفاً نی را از اینجا

وارد کنید...

من برای تو یک دعوتنامه‌ی تاریخ گذشته می‌فرستم. تو اگر مست شدی…..

بد هيبتی دارد اين «مرگ». حتا «مردن» اين‌قدر بد نيست که «مرگ». شايد

اصلن تمام ابهتش به خاطر همين گافِ دو-سرکج‌داری‌ست که مرگ دارد. شايد

اگر گاف فارسی يک شکل ديگری داشت، کمی از هيبت مرگ هم کم می‌شد. حالا

که اما ندارد. نمی‌شود. داشتم می‌گفتم، بد هيبتی دارد لامصب. شوخی سرش

نمی‌شود. آدم هوس می‌کند هی خودش را بزند به آن راه، به نفهميدن، به

ندانستن. اما لو که برود، به زبان که بيايد، درز می‌کند لای تمام حرف‌ها و فکرها

و کرده‌ها و نکرده‌هات. ديگر خلاصی نداری از دستش، مثل روغن آغشته‌ات

می‌کند.

اول‌ها فکر می‌کردم بايد از دست مرگ در رفت، قايم شد. حالا اما خيال می‌کنم

مرگ را بايد از رو برد. بايد سربه‌سرش گذاشت، ازش حرف زد، به زبان‌اش

آورد. بايد آن‌قدر لوليد لای دست و پاش که از ابهت بيفتد. که لااقل يکی از

سرکج‌هاش لق شود، کنده شود.

آدم‌ها خوب است نزديکِ هم باشند. حالا اگر نشد خيلی نزديک باشند هم، لااقل زير

سقف يک آسمان باشند، يک شهر، يک کشور. اگر آن‌قدر هم نشد، نشد. لااقل زير

سقف باشند، زير سقف آسمان، کلن. مرگ اما اين قناعت‌ها را سرش نمی‌شود.

دست خودش نيست. اگر من و تو هم دو تا سرکج داشتيم لابد اين چيزها سرمان

نمی‌شد.

حالا که چی؟ قرار نيست بشينيم حرف‌هايمان را از هم بدزديم که يعنی داريم

نمی‌بينيم آن يکی‌مان دارد می‌ميرد که، هست؟ قرار نيست من يک‌هو بشوم

ترزا، يا چه می‌دانم، تو بشوی دون خوان د مارکو، يا هرچه. نه. عوضش

می‌توانيم روی کله‌ی تراشيده‌ات امضا کنيم. با طومار آزمايش‌هايت فال حافظ

بگيريم. يا بشينيم بگرديم از وسط آن‌همه اصطلاحات پزشکی و غيرپزشکی برای

دخترمان اسم پيدا کنيم. از آن اسم‌ها که لنگه‌اش توی قوطی هيچ عطار ديگری

پيدا نمی‌شود هيچ جای ديگر دنيا.

دلم می خواهد

جغدی روی قرنیز پنجره مان بنشیند

سرک بکشد توی اتاق.

به من

که روی شانه هایم پتو انداخته ام

ولی هنوز می لرزم

خیره نگاه کند

بعد چند بار پلک بزند

و برود

....

هی باد

از خاموشی ی من بیا

فریاد زنان

به کبودی ی خود

و مرا

شهر به شهر برگو

که به اتاقم

کاشی کاشی

شکسته ام

این روزها انگار آن سوی منحنی افتاده باشیم آقای اقلیدس! همه جایمان می سوزد

جون ما عشق را باور کن

چشم ها را باید شست جای دیگر باید زیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

پاییز! اکنون ماه هاست دنباله ی خیالم به تو می رسد....

بعضی نام‌ها، بعضی کلمات، می‌توانستند سرنوشت آدمی مثل من را عوض کنند،

فارغ از آن چیزی که پشت‌شان هست.

مثلا « شبی از شب‌های زمستان مسافری»، می‌توانست من را دستی‌دستی

نویسنده کند. «بیداد» و «ماهور» می‌توانستند دیوانه‌ی موسیقی‌ام کنند. کلمه‌ی

منکسره، در «انا عندالقلوب المنکسره»، یا همه‌ی این «من طلبنی وجدنی، من

وجدنی احبنی...»، یا «امن یجیب المضطر اذا دعا»، می‌توانست مومن‌ام،

مسلمان‌ام کند

نوشتن ندارد لابد، اما می‌نویسم، شاید چون کلمه‌ها معجزه دارند با خودشان، و من

به معجزه‌های کوچک زنده‌ام.

آدم با خودش می‌گوید که این دفعه که گذشت، اما از این به بعد حواسم به خودم

هست.

و انگار از این به بعد، همیشه توی همان "بعد" می‌ماند

هر وقت چند روزی بروم از سر دلتنگی با بغض یا شیطنت کیف کودکانه ای کوک

می شود توی قلبم.

یک تقسیم بر صفر می‌شود بینهایت، البته در ریاضیات فقط

وَ

من یک "تو"ی ناخالصم با ضریب همگنی بینهایت و ضریب همزمانی یک و

ضریب ِ اتصال صفر

کار ما از ایبوپروفن و آندوسکپی و ارتودنسی و مفنامیک اسید و چسب زخم و

بتادین و استامینوفن کدئین گذشته است ! همه‌جایمان تقلبی است و این اواخر

باطری هم خریده ایم برای قلبمان که سرجمع از سیگار بهمن قرمز سوئیسی هم

ارزانتر است

پرده‌های فروهشته بر هر پُشته، و خلقی از درد تو کشته که چه رودیست این

شراب ِ سرخ که سینه پر و خالی از نام تو می‌شود و سبو پر و خالی از یاد ِ تو، که

سوداسرایی و این شیوه نکوست، دستار چنین می‌کن.

خیالی از تو در من حامله ی ذهن است برای نافهایی که هرگز بریده نمی‌شوند، تا

خیالی از تو در من زاده می‌شود را حکایتی‌ست که هنوز.

خیالی از من در من حامله‌ی تو بود برای حکایت راههای موازی که رفته‌رفته به

هم دور می‌شوندها را هنوز.

پشت سیم ِ خاردار، بهار

و پشت بهار، سیمای بی‌قرار

و پشت سیمای بی‌قرار، یک‌دستگاه انبر‌ کلاغی هنوز

بی‌تعارف من یک‌واحد "هنوز" هستم هنوز.

و "هنوز" یعنی برای "آنچه نیامده‌های پشت بهار" دلخوش کردن ِ بی‌قرار

و بدین ترتیب من هنوز یک‌فقره "دلخوش ِ بی‌قرار" هستم

من یک "تو"ی ناخالصم با ضریب همگنی بینهایت و ضریب همزمانی یک، که تو

مست شرابی و من خانه بر آب و "بر آب" یعنی من یک دلخوش بی‌قرارم با

یک‌دستگاه انبر کلاغی برای گشایشهای موضعی، خراب.

بعد از کلی زحمت، و تایید سیصد‌ساله‌های مغرور، من یک نفر کلاغ هستم

کاش منحنی دوست داشتن‌ فقط مو‌لفه‌ی عرضی داشت. کاش فقط مثل خیال تو که

نامحدود است و این جهت و آن جهت نمی‌شناسد و سر می‌کشد و می‌رود آن بالا

بود! حالا بیا و از نزدیکترین سلول ِ معصوم در من رخنه کن. مرا باز کن و روی

نعش باز شده‌ی من شطرنج بازی کن

نه دچار یاس فلسفی شدم نه درد بی درمون گرفتم فقط چند وقتی میخوام مال خودم

باشم.

باید یاد بگیری خوب گوش کنی خوب کتاب بخونی خوب شعر بخونی یاد بگیری

زیبایی غائیت است بدون غایت .انقدر باید رو خودت کار کنی و به اسم جدیدت

عادت کنی و یادت بره که اسم خودت چی بوده..من مدت ها خو کرده بودم به زندگی

تو جزیره ای که هیچ وقت کشف نمی شد و شاید بهترین دوره ی زندگیم و تجربه

کردم.یادگرفتم اشتباه می کنم بگم ببخشید! کاری که اصلن بلد نبودم.یاد گرفتم

ارزش بعضی کلمات مثل من عاشقتم انقدر بالاست که فردا برات مسئولیت می یاره

پس برای هر آدمی خرجش نکن.اگرچه هفت خوان رد کردن بود یاد گرفتن برای

من حتی می شه گفت یه جور ریاضت کشیدن و مستلزم یه صبر لایزال بود اما

همینا آدمم کرد .آدمی که یک ثانیه عمرم باهاشون تلف نشد و هیچ وقت نمی

دونستم کی زنگ می زنن تا من بتونم حرف هاشون و بشنوم و یک روز بزرگتر

شم .آدمی که همیشه منتظرش باید بود. یه ببخشید هم بهتون بدهکارم چون هنوزم

یاد نگرفتم انقد صمیمیتم زیادی گسترده نباشه .چیزی که همیشه من به خاطرش

عذاب میکشم وعذاب میدم

نه به خاطر دنیا به خاطر خانه ی تو به خاطر یقین کوچکت که انسان دنیاییست....

همیشه راه به بیراهه می رسد

بیراهه به راه

و آنکس که در میان راه و بیراهه

به راه می اندیشد گمراه است

..

اگر از زندگی بپرسی می گوید هنوز هم وقت هست

اما وقت برای انجام چه کاری؟

نمی دانم

شاید وقت برای به دست گرفتن شاخه ای گل

و به انتظار نشستن تا پروانه ای برآن بنشیند

 مثل یک کابوس گرم می ماند.پشت در جهنم انگار ایستاده باشم.نه می دانم قرار

است هلم بدهند آن تو نه می دانم قرار است با یک بشکن معجزه اتفاق بیفتد و در

جهنم افول درجه پیدا کند و بشود بهشت!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

برای تکرار لحظه ها/ هنوز راهی کوتاه خلوتی بزرگ می خواهم

برای گم شدن در خود / نامی و سرز مینی دیگر

یک روز یک صدا/ یک آدم و این همه آسمان ابری ام

روی فرش زیر پایم تر شده ام

مرا به خودم پس می دهی؟

می نویسم و خط می زنم و روی پیشانی کاغذ

نگرانی ریل های خط خطی موج می زند

عکس بگیر/ تصور کن من قطار تاریکی هستم

که تنها در واگن هایم زندگی می کنم

و تصور کن این قطار تاریک را هر گز ندیده ای

عکس بگیر از تاریکی شب های بی چراغ

و اصلا فکر نکن که سر قطار سوت می کشد

و در گوش های این کوه یک نفر هی داد می زند

خداحافظ....

خط می زنم نام تو را هی می نویسم..و تو رفتار وحشی این خودکار را

روی تن سفید کاغذ دوست داری

اما فراموش کن که دنیا در من چشم گذاشته بود و من

تنها در پیراهنم زندگی می کردم

نه نمی خواهم در این مسافرت از آغوش تو بگذرم

چرا که تو مسافر خانه ی شلوغی بودی

و من برای پیراهنم از خواب های طلایی رنگ پریده ام!

 

 

تنها بنفشه می داند چه آوازی بر لب دارد بهار......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

 بذری ازکینه  تونشاندی در این دل وامانده ام

و یقین داشته باش

روی این مزرعه خشک وکویرآسایم

دلی لبریز از تنفر دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  | 

می ترسم از سگ همسایه

دنبالم می کند

یکی از همین قفس من برایش بساز

تا آدم شود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شیت  |